سال 1964. گروه جاز محلی «واندرز» با ترانه ی «آن کاری...» توجه «آقای رایت» (هنکس) را که برای کمپانی بزرگ و معتبر پلی تون ریکوردز کار می کند به خود جلب می کند. خیلی زود «آن کاری...» منتشر می شود و در سراسر امریکا با استقبال روبه رو می شود...
«جیمز»، پسرک یتیم را می فرستد تا با خانواده ای بدجنس زندگی کند. او به درون یک هلوی بسیار بزرگ می خزد و در آن با حشراتی سخن گو دوست می شود و آنان در طی سفر با ماجراهای عجیب و غریب و پرحادثه ای رو به رو می شوند و به این ترتیب «جیمز» بر ترس های درونی خود غلبه می کند...
23 اوت، سال 2000. در «جزیره ی» لس آنجلس، همه ی آدم های خلافکار و دیوانه که قبلا در نیویورک و دیگر شهرهای امریکا محبوس بوده اند، رها شده اند. مأمور ویژه، «اسنیک» (راسل) فراخوانده می شود تا در لس آنجلس دختر یاغی رئیس جمهور را که جعبه ی سیاه پدرش را ربوده پیدا کند...
«جرج» (تراولتا)، یک مکانیک معمولی آمریکایی با هوش و دانشی متوسط است که در شب سی و هفتمین سالگرد تولدش، بر اثر رعد و برق توانایی و نیرویی عجیب به دست می آورد. او حالا می تواند پیچیده ترین مسایل ریاضی را حل کند و دستانش نیز دارای قدرت یک آهن ربایی شده اند...
داستان فیلم در مورد زنی است به نام سامانتا. او برای دختر هشت ساله اش یک مادر ایده آل از هر نظر است. آنها زندگی آرامی دارند و سامانتا هم مشغول تدریس در یک مدرسه است. اما این روند آرام زندگی به هم میخورد. زیرا ضربه ای به سر سامانتا میخورد و او گذشته ی خودش را دوباره به یاد می آورد. به یاد می آورد که او یک مامور مخفی و بسیار با مهارت بوده است. و به زودی متوجه میشود که شخصی اجیر شده است تا او را بکشد و ...
داستان فیلم در مورد مردی بنام «مایک» است که دختر مورد علاقه اش را در نیویورک رها کرده و به لس آنجلس آمده تا تبدیل به یک ستاره شود. اکنون شش ماه از زمانی که دوست دخترش او را رها کرده می گذرد و او حال خوشی ندارد. از این رو رفقای او تصمیم دارند او را دوباره به صحنه حرفه ای باز گردانند...
«فرانک بانیستر» مردی است که بعد از مرگ همسرش در یک تصادف اتومبیل، توانایی ارتباط با ارواح را بدست می آورد. او شغل سابقش یعنی معماری را رها میکند، و با استفاده از از مهارتهای جدیدش با چند روح دوست می شود. او این روحها را برای خرابکاری به خانههای مردم می فرستد و خودش بعنوان شکارچی روح به خانهها رفته و پولش را از این راه بدست می آورد. اما وقتی که...
«کارل» در دوران کودکی، مادرش و معشوقهی او را به قتل رسانده و در یک بیمارستان روانی، دوران محکومیت خود را سپری میکند. او با اینکه پس از گذشت 2 20 سال، آزاد میشود ولی داشتن یک زندگی معمولی در جامعه، چندان آسان به نظر نمیرسد.