داستان فیلم در مورد فرانکشتاین است که دانشجوی پزشکی است. این داستان توسط دستیار و دوست او بیان میشود و به ما نشان میدهد که فرانکشتاین چگونه به آن چیزی که ما امروز میشناسیم مبدل شده است.
سه سال بعد از این که مایک در اوج موفقیت از زندگی استریپری خارج میشود، او و سایر پادشاهان تامپا برای رفتن به مایرتل بیچ به جاده میزنند تا در آنجا آخرین اجرای فوقالعاده خود را به نمایش بگذارند.
«جان اسمیت» (ویلیس) به گنگسترهای «دویل» (کلی) می پیوندد. اما وقتی با او درباره ی دختری به نام «فلینا» (لومبارد)، که در چنگ آنان اسیر است اختلاف پیدا می کند، به گروه «استروتزی» (آیزنبرگ)، دشمن «دویل»، ملحق می شود. «اسمیت» که به هیچ کس جز خودش وفادار نیست، «استروتزی» و «دویل» را به جان هم می اندازد، گرچه در ظاهر به هر دو گروه خدمت می کند …
برت مونرو پیرمرد نیوزلندی است که عاشق سرعت و به جا گذاردن رکوردهای جدید سرعت بر روی زمین است. وی صاحب موتوری است که 42 سال پیش در زمان جنگ جهانی دوم آنرا خریداری کرده و در طول این سالها تغییرات زیادی در وضعیت ظاهری و موتور آن بوجود آورده، به طوری که موتورش که آنرا سرخپوست می نامد از قابلیت بالایی در سرعت برخوردار شده است و می تواند با موتورهای بسیار جدیدتر به رقابت بپردازد. برت تصمیم می گیرد در مسابقه جهانی رکورد سرعت در بارنویل آمریکا شرکت کند و موتورش را به آزمایش بگذارد اما او مشکل بیماری قلبی دارد و حضورش در این مسابقه بسیار خطرناک است در نتیجه تصمیم می گیرد و ...
وقتی پسر رئیسجمهور آمریکا و دشمنی عمومی شاهزاده بریتانیا تهدید میکند که در روابط ایالات متحده و بریتانیا شکاف ایجاد میکند، آن دو مجبور به یک آتشبس مرحلهای میشوند که جرقهای عمیقتر میزند.
یکی از افراد یاکوزا که فردی سادیستی-مازوخیستی بنام «کاکیهارا» است، به دنبال رئیس گم شده اش می گردد، که در این بین به قاتلی روانی بنام «ایچی» بر می خورد...