داستان فیلم درباره دو برادر به اسم های ماریو ماریو و لویجی ماریو است که وارد یک دنیای متفاوت و مخفی به اسم "دینوهاتان" می شوند که در آنجا بایستی با موجودات اهریمنی مبارزه کنند تا یک پرنسس را نجات دهند .
سیزدهم اکتبر سال 1972. هواپیمای حامل یک گروه راگبی که از اوروگوئه به شیلی می رود، بر اثر آب و هوای بد و توفانی در دامنه ی کوه های آند سقوط می کند. تعدادی از مسافران و سرنشینان هواپیما کشته می شوند ولی عده زیادی نیز زنده می مانند...
دهه ۱۸۷۰ در نیویورک وکیلی بنام «نیولند آرچر» ( دنیل دی لوییس ) با دختری بنام «می ولاند» ( وینونا رایدر ) از خانواده مینگوت نامزد می شود. آرچر می خواهد عروسی هر چه سریعتر برگزار شود، اما از طرف دیگر هر روز بیشتر مجذوب دختر عمه نامزدش، «الن اولنسکا» (میشل فایفر) می شود...
«دیوید» (هارلسن) و «دایانا» (مور) زن و شوهر جوانی هستند که دل باخته ی یکدیگر هستند و دچار مشکلات مالی شده اند. این دو به امید به دست آوردن پولی که نیاز دارند به لاس وگاس می روند، اما به مقصود خود نمی رسند. تا این که با مرد میانسال باوقاری آشنا می شوند که نامش «جان گیج» (ردفورد) است و به زوج جوان پیشنهاد عجیبی می کند ...
کارکنان یک قایق ماهی گیری، نهنگی را صید می کنند و به شهر می آورند تا در یک پارک تفریحی، وسیله ی بازی و تماشای مردم باشد. پسر بچه ی یتیمی به نام «جسی» (ریچتر) با این نهنگ که نامش را «ویلی» گذاشته اند دوست می شود...
انگلستان، اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم. یک دیپلمات سابق امریکایی به نام «لوییس» (ریو)، عمارت بزرگ «لرد دارلینگتن» فقید را می خرد که آقای «استیونز» (هاپکینز) پیر، سرپیشخدمت آن است. او به «استیونز» مرخصی می دهد تا به دیدن «خانم کنتن» (تامپسن)، مستخدمه ی قدیمی این عمارت برود و از او بخواهد سر کار قبلی خود برگردد...
وین دوباره بازگشته و اینبار تصمیم دارد با دوستش یک کنسرت راک ترتیب دهد. در همین حال رئیس دوست دخترش به او نظر دارد و وین باید هرچه سریعتر دوست دخترش را به لس آنجلس منتقل کند...
دالاس کانتی، هالووین سال ۱۹۶۳. حول و حوش سفر مرگ «کندی» به تکزاس، یک زندانی فراری به نام «بوچ» (کاستنر)، پسر بچه ای به نام «فیلیپ» (لاودر) را به گروگان می گیرد. اما خیلی زود رابطه ای نزدیک میان این دو شکل می گیرد، اما این در حالی است که یک کلانتر پر افتخار (ایستوود) به همراه گروهش به دنبال این فراری هستند...
در اواسط قرن نوزدهم، «ایدا» (هانتر)، زن اسکاتلندی لال و دختر کوچکش «فلورا» (پاکویین)، به زلاند نو فرستاده می شوند تا طبق قرارهایی که پدر «ایدا» گذاشته، او با «استوارت» (نیل)، زمین دار محلی ازدواج کند. «استوارت» از همان آغاز نظر خوشی به پیانوی بزرگ «ایدا» ندارد. در حالی که «جرج» (کایتل)، مباشر «استوارت» درخواست می کند تا «ایدا» به او درس پیانو دهد و «استوارت» نیز رضایت می دهد …