«کالن کریسپ» (تایسن)، فروشنده ی مواد مخدر لس آنجلسی که ادعا می کند همسرش همراه پسرشان و سه میلیون دلار پول گریخته، در زندان باخبر می شود که همسرش در آستوریا دیده شده است. در همین حال، «کارآگاه جان کیمبل» (شوارتسنگر) را همراه با «فیبی اوهارا» (رید)، که قبلا معلم بوده، به آستوریا می فرستند تا مخفیانه در کودکستانی که بچه ی «کالن» در آن جاست، مشغول به کار شوند تا شاید از این طریق به نشانی همسر او دست یابند.
یک شعبده باز بنام «کریس جانسن» ( نیکلاس کیج ) توانایی دیدن اتفاقاتی که در چند دقیقه آینده رخ می دهند را دارد. FBI از او کمک می گیرد تا با استفاده از مهارتش بتواند جلوی یک حمله تروریستی را بگیرد...
در تابستان ۱۹۸۷ نوجوانی که به تازگی دوران دبیرستان را تمام کرده، جهت پس انداز برای دانشگاه، شروع به کار در یک شهر بازی می کند و در آنجا ماجراهای جدیدی برای او اتفاق می افتد.
سال ۱۹۶۹، «دکتر مالکوم سیر» (ویلیامز)، مدیر بیمارستان بین بریج را متقاعد می کند تا اجازه بدهد او داروی لوو دوپا را – که در درمان پارکینسون مؤثر بوده-روی «لنرد لووه» (دنیرو) که از کودکی به تدریج کنترل حرکاتش را از دست داده و دچار کاتاتونیا شده، امتحان کند. «لنرد» تحت تأثیر لوو دوپا آرام آرام قدرت حرکت و تکلمش را دوباره به دست می آورد...
«جان» و «جنیفر» که به تازگی ازدواج کرده اند، تصمیم میگیرند که سرپرستی یک سگ را بر عهده بگیرند. یک سگ قابل ستایش، اما سرکش و نافرمان، که درسهای بزرگی به این خانواده میدهد.
این فیلم درباره شخص والت دیزنی هست که در سال 1961 تلاش زیادی می کند تا داستان « مری پاپینز » را به سینما بیاورد و در این راه باید نظر نویسنده سخت گیر کتاب یعنی پی . ال تراورز را جلب کند...
جیگسا و شاگردش آماندا مرده اند. کارآگاه کری به قتل می رسد و دو مامور اف بی آی به کمک کارآگاه کهنه کار، هافمن، می شتابند تا در باقی مانده های جیگسا سرنخ هایی پیدا کنند.
گرتا (کیرا نایتلی) و نامزدش دیو (آدام لوین) از کالج با هم دوست بوده اند و با هم ترانه می سروده اند تا اینکه به نیویورک می آیند و دیو قراردادی با یک کمپانی بزرگ و مهم موسیقی می بندد. ولی جذابیت های شهرت باعث می شود که دیو خودش را گم کند و گرتا که سخت دلباخته ولی گیج و پریشان است، به حال خودش رها می شود. وقتی گرتا با دَنن (مارک روفالو) آشنا می شود دنیای او زیر و رو می شود...
«لوسی امرسن» (ویست)، زنی تازه مطلقه، همراه دو پسر نوجوانش، «مایکل» (پاتریک) و «سام» (هیم)، نزد پدر خود در شهر کوچک سانتا کلارای کالیفرنیا می رود. گروهی از جوانان شرور به رهبری «دیوید» (ساترلند)، مایکل را به مخفیگاه خود می برند و در آنجا به او خون می نوشانند. چندی بعد «مایکل» حس می کند که آرام آرام بدل به یک خون آشام می شود...
«پائول» یک رانندهی کامیون است که در عراق مشغول کار میباشد. او از طرف گروهی مورد حمله قرار میگیرد و داخل تابوتی، زیر خاک دفن میشود. حال او با داشتن تنها یک چ چراغ قوه و تلفن همراه، باید از شرایط موجود رهایی یابد.