«نِد» ، مرد جوانی است که به دلیل خرید و فروش مواد مخدر به زندان افتاده. وی بعد از مدتی از زندان آزاد می شود و سراغ زندگی ای که داشته می رود. اما این زندگی دستخوش تغییرات بسیاری شده؛ دوست دختر نِد او را ترک کرده و حالا هیچ چیز برای نِد باقی نمانده است. نِد که حالا بیکار و بی خانمان شده، تصمیم می گیرد تا نزد ۳ خواهرش برود تا مدتی را با آنها زندگی کند اما ورود نِد به زندگی خواهرانش مشکلاتی را پدید می آورد و ...
جوانی به نام هنری لتام ( رایان گاسلینگ ) مریض روانی دکتر بتی لوی ( جانین گاروفالو ) است و برای ملاقات خود با پزشکش به مطبش می رود و با دکتری دیگر به نام سام فارستر ( اوان مک گریگور ) مواجه می شود . او از این موضوع سرخورده می شود و به دکتر فارستر می گوید که قصد دارد که در نیمه شب شنبه و تولد خود, خود خودکشی کند...
سه دوست دختر سابق یک حقه باز سریالی بنام «جان تاکر»، تصمیم می گیرند رابطهاش با دختری که جدیدا با او آشنا شده است، به هم بزنند تا بتوانند برای یک بار هم که شده شکستن قلب تاکر را ببینند.
پل ویتی اواخر دوران محکومیت خود را در زندان می گذارند . ماموران اف.بی.آی او را زیر نظر دارند و متوجه می شوند او که روزی خطرناک ترین گانگستر نیویورک بوده اکنون وضعیت روانی عجیبی دارد. اداره اف.بی.آی تصمیم می گیرد با دکتر سوبول مشورت کند. از سوی دیگر سوبول نیز خودش مشکلاتی دارد. پدرش بتازگی فوت کرده و این مسئله او را دچار یک بحران هویت نموده که هم در زندگی شخصی و هم حرفه ای اش تاثیر گذاشته است. بعلاوه او می داند همسرش لورا از اینکه بن دوباره پل را وارد زندگیشان کند بسیار خشمگین خواهد شد. در ادامه پل بطور مشروط آزاد شده و با مسئولیت بن تحت مداوا قرار می گیرد و بنابراین بن مجبور است او را به خانه اش ببرد.
داستان فیلم درباره تعدادی زوج جوان، میان سال و پیر است که در شهر نیویورک، خودشان را آماده برگزاری مراسم شب سال نو میکنند. قصه زندگی این خانوادهها، که هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند در هم تنیده میشود و عامل مشترک در زندگی آنها، مراسم شب سال نو است.
یک کشتی گیر قدیمی و خانواده اش از طریق اجرا های کوچک در سراسر شهر زندگیشان را میچرخانند. فرزندان او رویای پیوستن به مسابقات جهانی کشتی را در سر می پرورانند.
شیکاگو. شبی در یک مهمانی، مردی از طبقه ی کارگر به نام «تام» (بیکن) به شوخی از خواهر زنش، «لیزا» (داگلاس) می خواهد که او را هیپنوتیسم کند. «تام» خیلی زود برآشفته از خواب مصنوعی می پرد و از همان شب، و روزهای بعد، در خواب و بیداری، تصاویر تکه تکه و مبهمی که گه گاه جلوی چشمش جرقه می زنند، راحتش نمی گذارند....
«فارستر» (کانری)، نویسنده ای که پس از بردن جایزه ی پولیتسر در چند دهه ی قبل دیگر کتابی ننوشته، و «جمال» (براون)، پسری شانزده ساله که اشتیاقی نهفته برای نوشتن دارد، در دنیای خود زندگی می کنند. «جمال» روزی از سر اتفاق با «فارستر» آشنا می شود. این دو، پس از آشنایی اولیه، یک دیگر را به نوشتن تشویق می کنند و به رغم تفاوت سن و پایگاه طبقاتی شان، با هم رفیق می شوند.