لیز، کریستی و بن سه دوست دانشجو برای گذراندن تعطیلات به پارک ملی ولف کریگ می روند تا محل سقوط یک شهاب سنگ عظیم را از نزدیک ببینند ؛ ولی در بازگشت متوجه می شوند که اتومبیل شان خراب شده و دچار دردسری بزرگ می شوند...
جوانی هجده ساله به نام «برایان» ( بردی کوربت ) به یاد می آورد که در سال ۱۹۸۱، در هشت سالگی در بارانی سیل آسا از هوش رفته و پنج ساعت بعد در زیرزمین خانه شان چشم باز کرده است. او با دیدن عکسی به یاد دوران هم بازی بودنش با پسر بچه ای به نام «نیل» می افتد و با او تماس می گیرد و به این ترتیب سرانجام در می یابد که در سال ۱۹۸۱ چه اتفاقی برای او و «نیل» ( جزف گوردن لویت ) رخ داده است...
"والاس" که همیشه روابطی بی نتیجه داشته، به سرعت با "چنتری"، که با دوست پسر قدیمی خود زندگی می کند، آشنا می شود. آنها با همدیگر به دنبال پاسخ به این پرسش هستند که چه می شود اگر بهترین دوست شما تبدیل به عشق زندگیتان شود...
چند ساعت بیشتر به تحویل سال نو نمانده است. بارش برف سبب می شود تا آرامش کلانتری حومه شهر دیترویت به هم بریزد. همان شب ماریون بیشاپ، رهبر یک گروه تبهکار دستگیر شده و باید به زندان منتقل شود. اما اتومبیل حامل زندانی در بوران گیر می کند و مامورین اجباراً به کلانتری پناه می برند. اما گروهی ناشناس به کلانتری حمله می کنند...
داستان فیلم در گذشته دور رخ می دهد. در این دوران گریگوری معروف به شبح (جف بریجز) از آخرین بازماندگان نسلی است که سرزمینشان را از شر ساحره ها و معروف ترین آنها یعنی مادر مالکین (جولیان مور) نجات داده است. اما به تازگی مالکین موفق شده خود را از اسارت آزاد کند و گریگوری هم در شرایط حال، قادر نیست مانند گذشته از سرزمینش به خوبی محافظت کند و نیاز به تربیت یک شاگرد برای جایگزین کردن خودش بیش از پیش احساس می شود. به همین منظور وی شاگردی به نام تام وارد ( بن بارنز ) را به شاگردی می پذیرد اما...
در دهه ی 1860، این افسانه شکل می گیرد که ساختمان «هیل هاوس» در تسخیر ارواح شیطانی است. صد و سی سال بعد، «دکتر دیوید مارو» (نیسن) که به سرگذشت «هیل هاوس» علاقه مند است، سه نفر را به آن جا می برد تا در مورد اختلال در خواب آدم ها مطالعه کنند...