فلش یک فیلم ابرقهرمانی آمریکایی محصول ۲۰۲۳ بر پایه شخصیتی به همین نام از دنیای دی سی کامیکس است و سیزدهمین فیلم در دنیای سینمایی توسعه یافته دی سی به شمار میرود. داستان فیلم حول محور شخصیت فلش، با بازی ازرا میلر، میگردد که به گذشته سفر میکند تا جلوی مرگ مادرش را بگیرد اما اینکار او باعث اتفاقات ناگواری میشود که حالا او باید با آنها روبرو شود. فیلم فلش که با بودجه 200 میلیون دلاری خود تنها توانست در گیشه 270 میلیون دلار فروش کند و برای همین به یک بمب گیشه تبدیل شد، نظرات بینندگان نیز نسبت به این فیلم ضعیف بوده است.
این سریال داستان یک زن انگلیسی تبار به نام کورنلیا لاک را دنبال میکند که به دنبال انتقام از مردی است که او را مسئول قتل پسرش میداند. برای اینکار او به آمریکا سفر میکند و در این سریال ما شاهد ماجراهای تلاش او برای دستیابی به این هدف هستیم.
این سریال داستان مادر و دختری به نام های لورلای گیلمور و روری گیلمور را روایت میکند که در یک شهر کوچک در حومه نیویورک زندگی میکنند. داستان سریال بیشتر حول محور روابط این مادر و دختر و همچنین جاه طلبی هایی که برای رسیدن به اهدافشان دارد متمرکز است. مادر قصد دارد که صاحب یک مسافرخانه شود و دختر نیز میخواهد به دانشگاه هاروارد راه پیدا کند. این سریال به سبک کمدی بوده و روابط بین این مادر و دختر و همچنین آدم های اطرافشان اتفاقات جالبی را رقم میزند.
ژاکت زردها یک مجموعه تلویزیونی درام هیجان انگیز آمریکایی است که توسط اشلی لایل و بارت نیکرسون کارگردانی شدهاست. داستان این سریال تا حد زیادی از داستان پرواز شماره 571 نیروی هوایی اروگوئه الهام گرفته شده است. در آن پرواز حدود 45 مسافر حضور داشتند که پس از برخورد هواپیما با کوه های پوشیده از برف بیشترشان کشته شدند و افراد نجات یافته از هفته دوم سقوط به دلیل نرسیدن کمک و از سر ناچاری به خوردن اجساد افرادی که مرده بودند روی آوردند تا بتوانند زنده بمانند و همین تصمیمشان باعث شد بعد از نجات تا آخر عمر به دلیل آدم خواری مورد سرزنش و تقبیح قرار گیرند. در این سریال نیز ما داستان دخترانی را دنبال میکنیم که هواپیمایشان در جنگل سقوط میکند و آنها برای زنده ماندن در آن شرایط سخت و طاقت فرسا مجبورند دست به کارهایی بزنند که عواقب سنگینی تا آخر عمرشان به همراه دارد.
در دنیایی که اکثریت انسانها بعد از یک بیماری ناشناخته از بین رفتهاند و باقیماندهشان نابینا شدهاند، جامعهای بر اساس حس شنوایی شکل گرفته است. اما همه چیز تغییر میکند وقتی دو بچه دوقلو با دیدن یک شخص غریبه، قدرت بیناییشان را به دست میآورند. آنها در جستجوی این شخص هستند تا به گذشته واقعی خودشان برسند و در میانهی این سفر، جنگی برای بقا و حفظ امپراتوری شکل میگیرد که باعث بروز رویدادهای ناگواری میشود.
این سریال داستان زن خانه داری به نام بیلی کانلی را روایت میکند که عاشق شوهر و خوانواده اش است اما او نمیتواند فکر رابطه خود با معشوقه قبلی اش را از یاد ببرد و مدام به او فکر میکند. تنها چیزی که باعث شده رابطه کانلی و شوهرش خراب نشود و او دوباره به رابطه قبلی خود باز نگردد مشاوره دوست صمیمی اش یعنی ساشا است که مدام او را به حفظ رابطه فعلی اش تشویق میکند. اما بالاخره یکروز بیلی تصمیم میگیرد تا به نیویورک برود و بصورت مستقیم احساساتش را نسبت به معشوقه قبلی اش با ساشا در میان بگذارد اما متوجه میشود که ساشا و معشوقه قبلی او با یکدیگر در رابطه هستند و همین موضوع باعث اتفاقاتی در سریال میشود که.... لازم به ذکر است بازیگر ایرانی الاصل سارا شاهی نقش اصلی این سریال را بر عهده دارد.
وقایع این مجموعه در یک قصر بزرگ در یورکشر رخ میدهد و در آن، داستان زندگی یک خانوادهٔ اشرافی به نام «خاندان کرالی» بهمراه خدمتکارانشان، در دورانِ پس از سلطنت ادوارد هفتم و در خلال سلطنتِ جرج پنجم و پس از آن، روایت میشود. در این سریال به وقایع تاریخی-اجتماعی مهم در جامعه انگلستان و جهان و تأثیر آن بر زندگی اشراف و مردم عادی اشاراتی وجود دارد که برخی از آنها عبارتند از: غرق شدن تایتانیک و جنگ جهانی اول (در فصل اول)، همهگیری جهانی ۱۹۱۸ آنفلوآنزای اسپانیایی و رسوایی مارکونی (در فصل دوم)، دوره میاندوجنگ و جنگ استقلال ایرلند (در فصل سوم)، رسوایی سیاسی تیپات دُم (در فصل چهارم)، انتخابات سراسری ۱۹۲۳ در بریتانیا، کشتار جلیانوالا باغ و کودتای آبجوفروشی مونیخ (در فصل پنجم). در فصل پایانی (ششم) هم شاهد قدرتگرفتن طبقهٔ کارگر جامعه در دوران میاندوجنگ و نشانههایی از افولِ اشرافِ بریتانیا هستیم.
داج مینارد به بیماری کشنده ای مبتلاست و قصد دارد قبل از این که این بیماری جانش را بگیرد، از همسر حامله اش مراقبت کند. او پیشنهادی مبتنی بر شرکت در یک بازی مرگبار را قبول کرده اما به زودی متوجه می شود که او در این بازی شکارچی نیست؛ او خود شکار است.
این فیلم سومین قسمت از مجموعه نگهبانان کهکشان و سی و دومین فیلم از دنیای سینمایی مارول است. داستان از جایی شروع میشود که نگهبانان کهکشان در مقرشان توسط یک جنگجو خطرناک مورد حمله قرار میگیرند و در این حمله راکت بشدت زخمی میشود. اعضای دیگر گروه نمیتوانند زخم های راکت را خوب کنند و تنها راه نجات او در دستان شرکت Orgocorp است. این شرکت همان کمپانی ای است که سعی داشت با آزمایش های وحشتناک و دردناک روی راکت ظاهری انسانی برایش ایجاد کند و حالا برای نجات جان راکت باید به سراغشان بروند.
این انیمه داستان یک پزشک جراح مغز و اعضاب موفق و آینده دار به نام کنزو تنما را روایت میکند که در یک بیمارستان مشغول به کار است. زندگی او مدام رو به پیشرفت میرود و به تازگی نیز با دختر رئیس بیمارستان ثروتمند خود نامز کرده است و همه به این نتیجه رسیده اند که او بزودی رئیس بیمارستان میشود که بالاترین افتخار ممکن برای او میتواند باشد. در ظاهر همه چیز خوب پیش میرود و کنزو تنما مرتبا پیشرفت میکند اما مشکلی دز این بین وجود دارد، این بیمارستان دارای قوانین تبعیض آمیزی مثل ارجعیت دادن بیماران با جایگاه اجتماعی بالاتر برای درمان است که اگر چه تنما در ابتدا با آن کنار می آید اما بزودی وجدانش بیدار میشود و یکی از همین روزها که یک فرد عادی و یک سیاستمدار معروف که هر دو در وضعیت اسفناکی هستند به بیمارستان آورده میشوند تنزو تصمیم میگیرد تا ابتدا فرد عادی را درمان کند زیرا او کمی زودتر به بیمارستان آورده شده بود. به دلیل همین تصمیم آن سیاستمدار جان خود را از دست میدهد و همین باعث میشود تا تنما همه چیزش از جمله نامزدش را از دست بدهد. بعد از این اتفاق قتل های مرموزی در بیمارستان یکی پس از دیگری اتفاق می افتد تا جایی که اکثر دکتران و حتی رئیس بیمارستان به قتل میرسند و تنها مظنون این اتفاق کسی نیست جز تنما است اما...