اوایل قرن بیستم. «میلو تاچ» زبان شناسی است که تصمیم گرفته جست و جوهای پدربزرگش را برای پیدا کردن امپراتوری از دست رفته و غرق شده ی آتلانتیس ادامه دهد. میلیونری به نام «پرستن ویتمور»، «میلو» را استخدام می کند و او نیز به گروهی ماجراجو می پیوندد که سرپرست شان، «رورک» (گارنر)، فرمانده یک زیردریایی است...
«هال لارسن» (بلک) آدم زن باره ی نفرت انگیزی است که به توصیه ی پدرش در جست و جوی زنی ایده آل و رؤیایی در کلوپ های شبانه ول می چرخد؛ ولی با هیپنوتیسمی مسخره ذائقه اش تغییر می کند و به جای ظاهر و فیزیک زنان متوجه «زیبایی درون» شان می شود...
یک برادر و خواهر که در راه بازگشت به خانه برای تعطیلات بهاری هستند، در مناطق روستایی و دورافتادهای با موجودی گوشتخوار روبهرو میشوند که در آخرین روز از ضیافت ت آیینی خود قرار دارد.
سم داوسون مردی ست با ضریب هوشی یک بچه ۷ ساله؛ که همسرش پس از تولد دخترشان آندو را ترک می کند. سم نام دخترش را لوسی می گذارد و او را به تنهایی بزرگ می کند و رابطه عاطفی بسیار قویی بین این پدر و فرزند بوجود می آید. اما محدودیتهای ذهنی سم باعث ایجاد مشکلاتی برای آن دو می شود. قانون حکم می کند که لوسی باید از سم جدا شود و بنابراین سم با وکیلی قدرتمند به اسم ریتا هریسون که می خواهد توانایی هایش را با پیروزی در این پرونده به رخ همکارانش بکشد، همراه می شود تا از حق خود دفاع کند...
«جی» و «باب» پی میبرند کتاب مصوری که دوستشان قبلا با الهام گرفتن از زندگی آن دو منتشر کرده، قرار است به زودی تبدیل به فیلم شده و روی پرده سینما برود. آن ها تصمیم می گیرند سازندگان فیلم را پیدا کرده و کارشان را متوقف کنند...
در سال ۱۸۸۸ در لندن، فقر و بدبختی باعث بوجود آمدن زندگیهای هولناکی در محله وایت چاپل شده است. در این زمان فردی جنایتکار و بدنام به اسم «جک ریپر» در این محله مششغول آدمکشی و از بین بردن زنان فاحشه است. یک بازرس اسکاتلندیارد به اسم «فرد آبرلین» (جانی دپ) با کمک همکارش «پیتر گادلی» در پی این هستند که بفهمند این قاتل زنجیره ای کیست و چرا این زنان را بطور وحشیانه می کشد...
«ناتان مویر» (رابرت ردفورد)، مامور بازنشته سی آی ای، تمریناتش را با «تام بی شاپ» (برد پیت) به یاد می آورد که برای آزادی از اسارت چینیها در زمان مخالفت وی با سیاست های سرویس امنیتی انجام داده است.
وقتی مادر «میا ترموپلیس» (هاتاوی) اعلام می کند که پدر مرحومش، در حقیقت شاهزاده و صاحب تاج و تخت کشور کوچک اروپایی، «جنوویا»، بوده، در زندگی «میا» تغییر و تحول اساسی به وجود می آید: حالا «میا» تنها وارث آن تاج و تخت است و مادربزرگش، «ملکه کلاریس رینالدی» (اندروز) می خواهد آداب و رسوم اشرافی را به آن دخترک ناشی بیاموزد.