یک سرباز سابق امریکایی که در ویتنام جنگیده، وقتی در مترو مورد حمله موجوداتی شاخدار قرار می گیرد و پسر مردهاش را می بیند، به این نتیجه می رسد که زندگی گذشتهاش در جنگ آنطور که اعتقاد دارد، نیست.
در سال ۱۹۸۳، هنگامی که هند هنوز مستعمره ی بریتانیا بود، حاکم نظامی منطقه، «سروان راسل» (بلکتورن)، شرط می گذارد که اگر اهالی دهکده ی «چامپانر» بتوانند مردانش را در بازی کریکت شکست دهند، کل ایالت را برای مدت سه سال از پرداخت مالیات معاف خواهد کرد.
مردی که سابقا قاچاقچی مواد مخدر بوده و مدتی است که زندگی جدیدی را شروع کرده، برای محافظت از برادر زنش که به یک دلال بزرگ مواد مخدر بدهکار است، به پاناما میرود تا با میلیون ها دلار پول جعلی باز گردد...
در دنیایی متعلق به آینده، قرن هاست که بین انسان ها و خون آشام ها جنگ وجود دارد. در یکی از همین درگیری ها، خون آشام ها به خانواده ای حمله می کنند و دختری را به اسارت می برند. کشیشی که بین مردم و در شهری محصور شده زندگی می کند، متوجه می شود که آن دختر، برادرزاده ی اوست. او همراه با دوست برادرزاده اش که کلانتر شهر محسوب می شود و به رغم مخالفت اصحاب کلیسا، تصمیم می گیرد برای مقابله به دل خون آشام ها بزند. با نزدیک شدن به محل آن ها و پیدا کردن ردی از برادرزاده اش، کم کم متوجه می شود این گروگان گیری در واقع یک تسویه حساب قدیمی است.